۲۵ دقیقه وقت دارم

 

   چوبه دار بر پا می کنند بیرون سلولم 

      ۲۵ دقیقه وقت دارم

 

    ۲۵ دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود

    ۲۴ دقیقه وقت دارم

  

     آخرین غذای من کمی لوبیا ست

     ۲۳ دقیقه مانده است

 

   هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم

    ۲۲ دقیقه مانده است

 

   به فرماندار نامه نوشتم لعنت خدا به همه آنها 

     آه ... ۲۱  دقیقه دیگر باید بروم .

 

   به شهردار تلفن می کنم رفته ناهار بخورد

  ۲۰ دقیقه وقت دارم

 

   کلانتر می گوید (( هی می خواهم مردنت را ببینم ))

   ۱۹ دقیقه مانده است

 

  به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم ها یش تف می کنم

  ۱۸ دقیقه وقت دارم

 

   رئیس رندان را صدا می رنم تا به حرف هایم گوش بدهد

    ۱۷ دقیقه باقی است

 

  می گوید (( یک هفته نه سه هفته دیگر خبرم کن

   حالا فقط ۱۶ دقیقه وقت داری ))

 

  وکیلم می گوید متأسفم نتوانستم کاری برایت انجام بدهم

  م م م م ... ۱۵ دقیقه مانده است

 

 اشکالی ندارد اگر ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن

 ۱۴ دقیقه وقت دام

 

 شخصی می آید تا روحم را نجات دهد

 در این ۱۳ دقیقه باقی مانده

 

  از آتش و سوختن می گوید اما من احساس می کنم سخت سردم است

 ۱۲ دقیقه دیگر وقت دارم

 

  چوبه دار را  آزمایش می کنند پشتم می لرزد

 ۱۱ دقیقه وقت دارم

 

 چوبه دار عالی است کارش حرف ندارد

 ۱۰ دقیقه وقت دارم  

 

 منتظرم عفوم کنند ... آزادم کنند

در این ۹ دقیقه ای که مانده

 

 اما این که فیلم سینمایی نست بلکه ... خوب به جهنم

 ۸ دقیقه دیگر وقت دارم

 

 حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم

 ۷ دقیقه وقت دارم

 

 بهتر است حواسم جمع باشد وگرنه پا هایم می شکند

   ۶ دقیقه وقت دارم

 

حالا پایم روی سکوست وسرم در حلقه دار ...

 ۵ دقیقه دیگر باقی است

 

 یاالا  عجله کنید  چیزی بیاورید و طناب را ببرید

 ۴ دقیقه وقت دارم

 

 حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم  آسمان را ببینم

 ۳ دقیقه دیگر وقت دارم

 

 مردن  مردن  انسان به راستی نکبت بار است

 ۲ دقیقه وقت دارم

 

  صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم

  ۱ دقیقه وقت دارم

 

   و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی رو م م م م م م ...

 

                             نور مردان مشرق و مغرب گرفت

   

                             آسمان ها سجده کردند از شگفت

 

                                    آفتاب  حق بر  آمد  از حمل

 

                               زیر چادر رفت خورشید از خجل

 

                                 موج های تیز  دریا های نوح

 

                           هست صد چندان که بد طوفان نوح

 

                               زهد اندر کاشتن   کوشیدنست

 

                              معرفت  آن کشت را روئیدنست

     

راستی یادتون نره واسه آقای فخرآور دعا کنید   

حق عصیان مدنی

 

  اکثر اشخاص ترکیب پیچیده وجود دولت را نمی دانند و درک نمی کنند

که هر فردی با وسائل غیر مرئی و نامحسوسی خواه نا خواه وسائل 

سلطه دولت را تحکیم می بخشد . هر یک از اعمال دولت مسئول 

دانسته و ما دامیکه کار های دولت برای او عالی السویه است

 آن عملیات مورد پشتیبانی اوست . لیکن وقتی دولت با افراد ملت 

 صدمه برساند سلب اعتماد از بر هر فردی ضروریست . 

 

 صحیح است که هر فردی موظفست از اقدام به شکست عملیات دولت

 مادامی که آن عملیات به حیات افراد صدمه نمی رسانند خودداری

 نماید لیکن هر فرد حق دارد   بلکه موظفست که علیه بدی و صدمه

 غیر قابل تحمل نسبت به افراده ملت مبارزه بکند.

   

           دویدن را باز تجربه خواهم کرد

 

     www.pesaregostakh1.blogfa.com

امیر عباس فخرآور

امیرعباس فخرآور ١۵ تیرماه ١٣۵٤ در تهران متولد شد . پدرش محمد باقر افسر نیروی هوایی ارتش بود. دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدارس تیزهوشان به پایان رساند و با کسب دیپلم ریاضی فیزیک به دانشکده پزشکی رفت. سال آخر دبیرستان (١٣٧٢)برای نخستین بار زندان انفرادی را تجربه کرد . کوتاه اما وحشتناک.

در سال ١٣٧٣ دبیر سیاسی انجمن دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه شد .سال ١٣٧٤ یک ترم از تحصیل محروم شد و سال ١٣٧۵ به همراه ١٧ استاد و دانشجوی دیگردر حیاط دانشکده پزشکی دستگیر و به زندان مخوف وزارت اطلاعات ارومیه فرستاده شد . پس از دو ماه شکنجه هولناک به سه سال زندان تعلیقی از سوی شعبه ٤ دادگاه انقلاب ارومیه محکوم شد. کمیته انظباطی وزارت علوم امیرعباس را ٢ ترم محروم و پس از آن به دانشگاه بوشهر تبعید کرد.

دوم خرداد ١٣٧٦ به همراه دیگر دوستانش در خط اول جنبش دانشجویی بودند . در این سال نخستین کتابش با نام " سبزترین چشم زمین" به چاپ رسید . در حادثه ١۸ تیرماه ١٣٧۸ کوی دانشگاه تهران از دقایق نخست نقشی پر رنگ داشت و در افشای جنایتکاران بسیار کوشید . در روزنامه خرداد و مشارکت اسناد فراوانی منتشر کرد و به خصوص در ستون ثابتش در روزنامه ی مشارکت با نام "کی بدونه از مردم بهتر" به کوی دانشگاه می پرداخت.

در فاصله ١٣٧۵ تا ١٣٧٩ بارها به عناوین مختلف سیاسی بازداشتهای کوتاه مدت داشت. پس از تعطیلی مطبوعات در ١٣٧٩ امیر عباس به همراه بسیاری از خبرنگاران راهی زندان اوین شد.

همانجا در بند سیاسی اوین داستان "اینجا چاه نیست!" را نوشت که کاندیدای جایزه ادبی پائولو کوئیلو شد. پس از آن دوباره دستگیر و در زندان انفرادی وزارت اطلاعات افتاد . هر بار با سپردن وثیقه و پیگیریهای پدر گرامی اش آزاد می شد و دوباره به بهانه دیگری دستگیر می شد . در سال ١٣۸۰ به مدت ٢٢٢ روز به زندان انفرادی افتاد و بدترین نوع شکنجه‌ها را در زندان ۵٩ اطلاعات سپاه پاسداران و ٢٠٩ وزارت اطلاعات تحمل کرد. ماجرای این دوران زندان را در کتاب جدیدش با نام "هنوز هم: ورق پاره‌های زندان" که تیر ماه ١٣۸٤ در آمریکا توسط انتشارات شرکت کتاب به چاپ رسیده عنوان کرده است . این کتاب پس از اینجا چاه نیست دومین اثر چاپ شده امیرعباس در امریکاست.

از سوی شعبه ٢٦ دادگاه انقلاب به ۸ سال زندان محکوم شد و اسفند ١٣۸١ با ضرب و شتم ش

 

يک برگ زرد در انتهاي زوال مي افتد و يک سيب سرخ در ابتداي کمال. و اينک تو خود

 انتخاب کن که چگونه فرو افتي ، مثل يک برگ زرد يا يک سيب سرخ 

(adam&hava( nakhooni paride   

 
خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او مهلت داد (تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان)
... خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانه‌ها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي،  درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونه‌ها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا اسكل. شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: مي‌خواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم  
  به سلامت پدر جان 
   بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.  وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سي‌دي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه
ميگه:حوا
حوا:جون دلم
در اينجا مكالمه به علت داشتن نكته اخلاقى سانسور مىشه
و اما ادامه ماجرا
احوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه
شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني
- خوب نشونم بده
- باشه يه سي‌دي برات ميارم ببيني
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
 

 - غير مجاز كه نيست؟آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم
- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام
و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت، سي دي را در وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد. در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه جوري ميشه و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد. بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...حوا كه به شدت حالى به حولي شده بود اصلا تعجب نكرد كه چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد خاموشه گفت:كون لقش و شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون
آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟
- ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست
- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو
- من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.
- حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام
و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حاليكه يه حوله دورش پيچيده مياد رو كاناپه كنار آدم ميشينه.
آدم: اين چيه دورت بستي؟ مد جديده؟
حوا: من تا حالا لخت بودم
- لخت يعني چي؟
- يعني اين كه لباس نداشتم
- لباس چيه ديگه؟
- اه ولش كن، خيلي از دستم ناراحتي؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو مي بخشي؟
آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني
- باشه قول ميدم و بعد حوا به آدم مي‌چسبه و ميگه: چقدر دوسم داري؟
آدم در حاليكه خودشو جمع و جور ميكنه: اين جلف بازيا چيه؟ برو اونور پختيم از گرما
حوا: دوستت دارم جيگرم. و خودشو بيشتر ميچسبونه به آدم و ميگه: بغلم كن
آدم خودشو از زير دستاي حوا ميكشه بيرون. بلند ميشه واي ميسه ميگه: چت شده؟اين مسخره بازيا چيه در مياري حالمون بهم خورد. و در اينجا حوا به موردي بر ميخوره كه خيلي به نظرش عجيب مياد توي اون فيلمي كه ديده بود وقتي زنهاي توي فيلم با مردا اينجوري رفتار ميكردن مردا......، اين مورد و برخورد آدم از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فكر فرو برد و فهميد كه يه حسي در اون زنها و مردهاي توي فيلم وجود داره كه در آدم وجود نداره و وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به جز شيطان و اون سي‌دي كه ديده يه سي‌دي غير مجاز بوده و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده خواهد شد، اولش خواست اينو به آدم بگه اما  هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه و تصميم گرفت براي رسيدن به خواسته اش آدمو قرباني كنه.: - چه كاري؟
- گفتني نيست بايد ببيني. (اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد). پايان دقيقه پنجم فيلم همان و ....  شيطان نيز هم در هنگام تماشاي فيلم توسط آدم و حوا  از پشت پنجره با هندي‌كم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا لوشان دهد

مكان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه اون چيزي كه داره ميبينه واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا
شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم
خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن. بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم
شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه نشون دادم بشر ارزش سجده كردن نداره
و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده ميتونه منو..... من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم
صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟ چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم. و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم
مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نمي‌دونم والا! حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم، بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و يه نقشه‌اي بريزيم كه نفهمه ما سي‌دي غير مجاز ديديم. اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره
آدم: تو كه گفتي نميدوني
- خوب دروغ گفتم 
                                                                                                 
 آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا
حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد
آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟
و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: مي‌خواد از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سي‌دي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده
آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو بخورم
- راس ميگي؟
- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس
- بر منكرش لعنت
- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم
- موافقم، بكشيم
حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به نفهمي انگار كه ما اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بسته‌ي بستس
- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا
- نترس حواسم هست… و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند
آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم
حوا: باشه
و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو نگا كنه اگه نخوره زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …
آدمم وا كن
اِ تويي؟.......پارس! بيا تو 

تحریم

     

       انتخابات آخوند ها را تحریم کنید

                     http://www.homat.co.sr/             

او هم رفت

 

   آری فریدون هویدا  هم  ما را تنها گذاشت

    نامش جاوید باد